طع و روشنی بر ارتباط و تاثیر متقابل میان ادیبان نیست، از حیطه ادبیات تطبیقی فرانسوی بیرون است. “اما این سخن بدان معنی نیست که باید میان ادیبان، رابطه شخصی حکمفرما باشد. کافی است که ثابت شود اندیشهای از محیطی به محیط دیگر رفته و ادبا از آن تقلید کرده یا متأثر شده باشند.” (ندا،1387: 31) البته گاهی ممکن است تاثیرپذیری وارونه و مخالف تاثیرگذار باشد،” گویا نویسنده در مقابل اثر نویسندهای از ملت دیگر میایستد و از پس آن نوشته خود را بوجود میآورد”. (الخطیب، 2004: 31و غنیمی هلال،1998: 17) همانگونه که در نمایشنامه ” کلئوپاترا” احمد شوقی میبینیم. “برداشت” یا “تأویل ” نوع دیگری از تاثیرپذیری است، ” تحقیق در مضامین مشترک این نکته را هم نشان میدهد که دگرگونی صورتهای آنها در آثار مختلف تا چه حد ناشی از تاثیر محیط و جامعه و اقلیم است و ورای اینها نقشی که ذوق و قریحه خاص هر ادیبی، در ایجاد صورت مناسب دارد تا چه حد فردی و شخصی است. در عین حال تحقیق این نکته تفاوتی را که در طرز تلقی نسلها از اطوار و اعمال قهرمانان و اشخاص موهوم یا تاریخی در صورتهای قصههاشان پدید آمده است، نشان میدهد.” (زرین کوب،1381: 332)
ب‍ ) پشت سر نهادن مرزهای ملی و زبانی یکی دیگر از اصول دیگر این مکتب است؛ به عبارت دیگر، مقایس? بین دو ادبیاتی که به یک زبان نگاشته شده، یا برخاسته از ادبیات یک ملت باشد، در چارچوب مکتب فرانسوی قرار نمیگیرد. پل وان تیگم دراینباره میگوید:” بیان وجوه تشابه و افتراق بین دو کتاب یا دو صحنه یا دو موضوع یا دو صفحه از دو یا چند زبان چیزی جز گام اولیه و ضروری نیست که راه “کشف” تاثیر یا اقتباس یا چیز دیگر را برای ما میگشاید و پس از آن است که میتوانیم یک اثر ادبی را با کمک اثری دیگر تفسیر کنیم.” (علوش،1987: 10) البته باید گفت که ” مرزهای زبانی نزدیکتر و روشمندتر و راحتتر جهت مقایسه است، چراکه که مرزهای زبانی در طول تاریخ باثباتتر از مرزهای سیاسی بوده است.” (مکی،1987: 249)
3.1.2. مکتب آمریکا
مکتب فرانسه تا اواسط قرن بیستم ، یعنی تا زمانی که رنه ولک10 و آوستن وارن11 کتاب “نظریه الأدب” را سال1949م منتشر کردند، در اوج خود بود. آنها در این کتاب اصول مکتب فرانسه از جمله مفاهیم تاریخی، تاثیر و تاثر، تفاوت زبان را نقد و فرانسویها را متهم به تعصب و خودشیفتگی ملی کرده بودند. پس از این بود که، مکتب جدید آمریکایی پا به عرصه پژوهشهای علمی نهاد و ولک به عنوان بارزترین منتقدان مکتب تاریخی فرانسه، با همکاری کسانی چون هنری رماک12، اولدریج13 و… توانستند این مکتب را پویا کنند.
“آنها درپی این بودند که نظریه ادبیات تطبیقی را جهت بررسی تشابهات اندیشههای ادبی و زیباییهای ادبی، گسترش دهند… بنابراین شرط روابط تاریخی یا تاثیرپذیری و تاثیرگذاری را از حوزه ادبیات تطبیقی خارج کرده و تشابهات زیباییشناسی را اصل اساسی برای پژوهش تطبیقی و رابطی برای کشف عناصر مشترک بشری به شمار میآوردند.” (الخطیب،2004: 32) ولک در اینباره میگوید: ” ادبیات تطبیقی، ادبیات را جدای از مرزهای سیاسی و نژادی و زبانی بررسی میکند … مقایسه و تطبیق نمیتواند به روابط تاریخی محدود شود، چه، پدیدههای با ارزشی وجود دارند که در زبان یا ملیت همسانند، ولی با هم رابطه تاریخی ندارند. همچنین نمیتوان ادبیات تطبیقی را در تاریخ ادبیات محبوس کرد و از نقد ادبی و ادبیات معاصر دور شد.” (مکی،1987: 196)بدینسان ادبیات تطبیقی از معنای محدود تاریخی به عرصه گسترده روابط ادبیات با هنرها و علوم و معارف انسانی دیگر قدم گذاشته و در نتیجه به نقد ادبی و مقایسه فرهنگها نزدیکتر شد.

4.1.2. جریانهای نو در ادبیات تطبیقی
بعد از پیدایش مکاتب فرانسه و آمریکا، رویکردها و جریانهای دیگری هم ظهور و بروز پیدا کردند؛ از جمله مکتب اسلاوی یا کشورهای اروپای شرقی بود، که تحت تاثیر تفکر مادی مارکس بدنبال بررسی تاثیرگذاری زیرساخت های اقتصادی و اجتماعی بر ادبیات، هنر و فرهنگ بود. ” طبق این مکتب، بررسی روابط ادبیات ملل مختلف براساس پیگیری نقاط اشتراک وتشابه میان آنهاست، که این نقاط اشتراک و تشابه بر اثر وجود بسترهای اقتصادی واجتماعی مشترک و تأثیر آنها بر ادبیات و هنرشان بودهاست. البته برخی قائل به وجود مکتبی مستقل به نام مکتب اسلاوی یا اروپای شرقی نیستند و آنرا تلفیقی از دو مکتب مزبور میدانند.” (علوش،1987: 127)
علاوه بر آن رویکرد جدید “ادبیات تطبیقی اسلامی” که در بین مسلمانان بوجود آمده است، بر توجه و استفاده از منابع مسلمین در بررسیهای تطبیقی توجه شایانی داشت. چرا که” ملتهای مسلمان با توجه به برخورداری از روح هویت اسلامی مشترک که بدانها تاریخ، عقیده، اندیشه و ادبیات نزدیک به هم، بخشیده است، میتوانند با آشنایی متقابل با فرهنگ، هنر و ادبیات همدیگر و با بررسی و مقایسه آنها با یکدیگر، داعیهدار بنای هویت ملی- دینی و فرهنگی- هنری خود باشند و در مواجهه با بحران هویت در عرصه فکر و فرهنگ و هنر و ادبیات، سهم بسزای داشته باشند.” (پروینی،1389: 78) از میان دانشمندان مسلمانی که به این رشته توجه خاصی دارند و میکوشند تا بوسیله ادبیات تطبیقی تفاهم و وحدت میان مسلمانان را تقویت سازند، میتوان به علامه اقبال لاهوری (در طرح نظریه ادبیات مشترک اسلامی) و دکتر طه ندا (در طرح تئوری ادبیات تطبیقی اسلامی)و دکتر حسین مجیب المصری(به عنوان پدر ادبیات تطبیقی اسلامی) اشاره کرد. در دوران جدید عرصههای ادبیات تطبیقی بسیار گسترده شده است و به قول دکتر انوشیروانی: ” ادبیات تطبیقی جدید از گل و لای پژوهش های سنتی ادبیات تطبیقی -تاثیر و تاثر و شباهتهای باسمهای-بیرون آمده و وارد عرصههای بینارشتهای جدیدی شده است.” (انوشیروانی،1390: 3) این موضوع تا حدی پیشرفت کرده است که باسنت دراینباره میگوید: “دوران ادبیات تطبیقی به سر آمده است. مطالعات بین فرهنگی در حیطه مطالعات زنان، نظریه پسا استعمار و مطالعات فرهنگی سیمای پژوهشهای ادبی را به طور کلی دگرگون ساخته است. از این پس باید به مطالعه ترجمه به عنوان رشته اصلی بنگریم. ادبیات تطبیقی نیز به عنوان حوزهای مکمل ارزشمند است.”( باسنت،1390: 70)

5.1.2. گرایشهای جدید مکتب فرانسه
در نیمه دوم قرن بیستم بعضی از فرانسویها تحت تاثیر مکتب آمریکا، اثبات تاریخی را از شروط اساسی مطالعات تطبیقی خارج ساختند. از جمله پیشروان این رویکرد رنه اتیامبل14 بود که همفکران خود را ” به توجه به عرصههای نوپای علوم ادبی همچون سبکشناسی و علوم بلاغی مثل استعاره و بدیع و ساختارگرایی و علوم ترجمه ادبی دعوت کرد.” (الخطیب،2003: 43) وی با همفکری اندیشمندانی چون: میشل روسو15، هنری پاژو16 و کلود پیشوا17 در پی آن بودند که در واکنش به اتهامات و ایرادات آمریکاییها به مکتب فرانسه،آمریکاییها به مکتب فرانسه بین دو مکتب تاریخی و زیباییشناسی -غالباً با ترجیح مکتب آمریکا- پیوند دهند. ادبیات تطبیقی در این دیدگاه به معنی ” دانشی است روشمند، که روابط همانندی، نزدیکی، تاثیر و تاثر، ارتباط ادبیات با انواع معارف و علوم بشری و همسانی متون ادبی که رابطه زمانی یا مکانی باهم ندارند، را بررسی میکند، تا به شکلی برتر و بهتر آن را توصیف یا درک کند. البته به شرط آنکه به زبانها یا فرهنگهای متفاوت منسوب باشند.” (برونیل و پیشوا و روسو، 1996: 72) بنابراین، این جریان، ادبیات تطبیقی را به علومی چون: جامعهشناسی، نشانهشناسی، سینما، موسیقی، نقاشی، ادبیات زنان، ترجمه، خوانش و… گره میزند. البته با وجود تمامی تلاشی که فرانسویها در این راه کردند، ولی ” بر این باور بودند که این پژوهشها در چارچوب ادبیات تطبیقی نمیگنجد.” (الخطیب،2001: 52) و به بیان دیگر، ” این پژوهشها را داخل در چارچوب نقد ادبی میدانستند، تا ادبیات تطبیقی.” (نظری منظم،1389: 138) با این تفاسیر “گاهی آنقدر حیطه ادبیات تطبیقی تنگ میشود که به مطالعه مقایسهای میان آثار ادبی که با یکدیگر برخورد تاریخی داشتهاند، محدود میگردد و گاهی آنقدر برای آن توسع قایل میشوند که سخن از یک “هنر جامع” به میان میآید و از پیوند ادبیات با موسیقی و معماری و هنرهای تجسمی سخن میرود.” (شورل،1389: 146) بنابراین “ادبیات تطبیقی روشی پویاست و نه مجموعهای از متون”(همان: 52) پژوهش پیش رو به رویکرد جدید فرانسه نزدیکتر است، چرا که به کنکاش دربار? تشابهات، زیباییشناسی و موقعیت اجتماعی شاعران و تاثیر آن بر سرودههایشان خواهد پرداخت. البته د